دختر
جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به
عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت
و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و
از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا
از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس
نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا
رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت:
"من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".
این عجیب است که چگونه یک نوزاد می تواند در محیط تنگ شکم مادر زندگی کند و عجیب تر این که چرا بسیاری از افراد بالغ در این دنیای بی پهنا نمی توانند زندگی کنند و دست به خود کشی می زنند.
زندگی چیست ؟ اگر خنده است چرا گریه میكنیم ؟ اگر گریه است چرا خنده میكنیم ؟ اگر مر گ است چرا زندگی می كنیم ؟ اگر زندگی است چرا می میریم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟ اگه عشق نیست چرا عاشقیم
در زندگی افرادی هستند که مثل قطار شهر بازی می مونند. از بودن با اونا لذت می بری ولی با اونا به جایی نمی رسی