تبليغاتX
بی تقلب ترین امتحان، امتحان از خویش است

بی تقلب ترین امتحان، امتحان از خویش است

A_AA_AA***


زود قضـــاوت نكنيــم !

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org
 

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و بر روي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اينکار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنشي نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد : حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش ديگرش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست! زن جوان حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد! در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود.
 

هميشه به ياد داشته باشيم كه چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را دوباره بازگرداند :

1. سنگ ........ پس از رها کردن!

2. سخن ............. پس از گفتن!

3. موقعيت ... پس از پايان يافتن!

4. و زمان ........ پس از گذشتن!


+writing inThu 11 Sep 2008TiMe4:23 AMwriterA*_*A | |

 

مراقب ماسه های زندگی باشید.

 

 

 

پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شی را روی میز گذاشت.

 وقتی کلاس شروع شد بدون هیچ کلمه ای یک شیشه بزرگ سس مایونز را برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است

؟ و همه تایید کردند. سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها را به داخل شیشه ریخت و شیشه را به آرامی تکان داد.

سنگریزه ها بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند. دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و همه تایید کردند.

 

دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل ظرف ریخت و ماسه ها، همه جاهای خالی را پر کردند.

 

او یکبار دیگر پرسید آیا ظرف پر است؟ و دانشجویان یک صدا گفتند «بله»

 . سپس پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میزش برداشت و روی همه محتویات شیشه خالی کرد و گفت در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر میکنم!! همه دانشجوبان خندیدند

.در حالی که صدای خنده فرو می نشست پروفسور گفت:حالا من می خواهم شما را متوجه این مطلب کنم که این شیشه ، نمایی از زندگی شماست.

 

توپ های گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند! خدا،خانواده،فرزندان،سلامتی،دوستان و علاقه تان.

 

چیزهایی که اگر بسیاری از مال و اموالتان از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگی تان پا بر جا خواهد ماند.سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کار ،ماشین و خانه تان.

 و ماسه ها هم سایر چیزها هستند.مسایل خیلی ساده»”. پروفسور ادامه داد : اگر اول ماسه ها در ظرف قرار دهید دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپ های گلف نمی ماند.

 درست عین زندگی.اگر شما همه وقت و انرژی را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنید دیگر جایی و زمانی برای چیزهایی که برایتان اهمیت دارند باقی نمی ماند.

 

به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت دارد توجه زیادی کنید.با فرزندانتان بازی کنید با دوستانتان بروید بیرون و با آنها خوش بگذرانید

. همیشه وقت برای تعمیرات و خرابی ها و تمیزکردن خانه هست. اول مواظب توپ های گلف باشید. چیزهایی که واقعا برایتان آهمیت دارند. موارد دارای اهمیت را مشخص کنید

.بقیه چیزها همان ماسه ها هستند. یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟ پروفسور لبخند زد و گفت :”خوشحالم که پرسیدی.

این فقط برای این بود که به شما نشان بدهم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پرمشغله است.همیشه در آن جایی برای دو فنجان قهوه برای صرف با یک دوست هست»”

+writing inSun 31 Aug 2008TiMe3:58 AMwriterA*_*A | |