تبليغاتX
بی تقلب ترین امتحان، امتحان از خویش است

بی تقلب ترین امتحان، امتحان از خویش است

A_AA_AA***


روزی ، روزگاری پادشاهی 4 همسر داشت. او عاشق و شیفته همسر چهارمش بود. با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار می کرد و او را با جامه های گران قیمت و فاخر می آراست و به او از بهترین ها هدیه میکرد. همسر سومش را نیز بسیار دوست می داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی می کرد. اما همیشه می ترسید که مبادا او را ترک کند و نزد دیگری رود. همسر دومش زنی قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که این پادشاه با مشکلی مواجه می شد، فقط به او اعتماد می کرد و او نیز همسرش را در این مورد کمک می کرد. همسر اول پادشاه، شریکی وفادار و صادق بود که سهم بزرگی در حفظ و نگهداری ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صمیم قلب دوست می داشت، اما پادشاه به ندرت متوجه این موضوع می شد .

روزی پادشاه احساس بیماری کرد و خیلی زود دریافت که فرصت زیادی ندارد. او به زندگی پر تجملش می اندیشید و در عجب بود و با خود میگفت " من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها مانده ام ."

بنابراین به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت" من از همه بیشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهای فاخر کرده ام و بیشترین توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آیا با من همراه میشوی؟ " او جواب داد "به هیچ وجه !" و در حالی که چیز دیگری میگفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردی در قلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگین، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت "در تمام طول زندگی به تو عشق ورزیده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آیا تو با من همراه میشوی؟" او جواب داد " نه، زندگی خیلی خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد ." قلب پادشاه فرو ریخت و بدنش سرد شد. بعد به سوی همسر دومش رفت و گفت " من همیشه برای کمک نزد تو می آمدم و تو همیشه کنارم بودی. اکنون در حال مرگ هستم. آیا تو همراه من می آیی؟ او گفت " متأ سفم! در این مورد نمیتوانم کمکی به تو بکنم، حداکثر کاری که بتوانم انجام دهم این است که تا سر مزار همراهت بیایم ". جواب او همچون گلوله هایی از آتش پادشاه را ویران کرد. ناگهان صدایی او را خواند، "من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقی نمی کند به کجا روی، با تو می آیم ." پادشاه نگاهی انداخت، همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوءتغذیه، بسیار نحیف شده بود. پادشاه با اندوهی فراوان گفت: ای کاش زمانی که فرصت بود به تو بیشتر توجه می کردم .

در حقیقت، همه ما در زندگی كاری خویش 4 همسر داریم . همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به این که تا چه حد برایش زمان و امکانات صرف کرده ایم و به او پرداخته ایم، هنگام ترك سازمان و یا محل خدمت، ما را تنها می گذارد . همسر سوم ما، موقعیت ما است که بعد از ما به دیگران انتقال می یابد . همسر دوم ما، همكاران هستند . فرقی نمی کند چقدر با هم بوده ایم، بیشترین کاری که می توانند انجام دهند این است که ما را تا محل بعدی همراهی کنند . همسر اول ما عملكرد ما است. اغلب به دنبال ثروت، قدرت و خوشی از آن غفلت مینماییم. در صورتی که تنها کسی است که همه جا همراهمان است .

همین حالا احیاءش کنید، بهبودش ببخشید و مراقبش باشید

+writing inMon 14 Jul 2008TiMe6:34 PMwriterA*_*A | |




دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".

+writing inMon 14 Jul 2008TiMe5:48 PMwriterA*_*A | |

گـفــــت و گـــــــو
 
 
گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org
 
  من میگم بهم نگاه کن
تو میگی که جون فدا کن
 
من میگم چشات قشنگه
تو میگی دنیا دو رنگه
 
من میگم چه قدر تو ماهی
تو میگی اول راهی
 
من میگم بمون همیشه
تو میگی ببین نمیشه
 
من می گم خیلی غریبم
تو میگی نده فریبم
 
من میگم خوابت رو دیدم
تو میگی دیگه بریدم
 
من می گم هدف وصاله
تو ولی میگی محاله
 
من میگم یه عمره سوختم
تو میگی قلبم رو دوختم
 
من میگم چشمات و وا کن
تو میگی من و رها کن
 
من میگم خیلی دیوونم
تو میگی آره می دونم
 
من میگم دلم شکسته ست
تو میگی خوب میشه خسته ست
 
من میگم بشین کنارم
تو میگی دوستت ندارم
 
من میگم بهم نظر کن
تو ولی میگی سفر کن
 
من میگم واسم دعا کن
تو میگی نذر رضا کن
 
من میگم قلبم رو نشکن
تو میگی من می شکنم من ؟
 
من میگم واست می میرم
تو میگی نمی پذیرم
 
من میگم شدم فراموش؟
تو میگی نه ، رفتم از هوش
 
من میگم که رفتم از یاد ؟
تو میگی نه مرده فرهاد
 
من میگم باز شدی حیروون ؟
تو میگی بیچاره مجنون
 
من میگم ازم بریدی ؟
تو می پرسی نا امیدی ؟
 
من میگم واسم عزیزی
تو میگی زبون میریزی؟
 
من میگم تو خیلی نازی
تو میگی غرق نیازی
 
من میگم دلم رو بردی
تو میگی به من سپردی ؟
 
من میگم کردم تعجب
تو میگی دیگه بگو خب
 
من میگم تنهایی سخته
تو میگی این دست بخته
 
من میگم دل تو رفته
تو میگی هفت روزه هفته
 
من میگم راه تو دوره
تو میگی چاره عبوره
 
من میگم می خوام بشم گم
تو میگی حرفای مردم ؟
 
من میگم نگذری ساده ؟
تو میگی آدم زیاده
 
من میگم دل به تو بستن ؟
تو میگی اینقده هستن
 
من میگم تنهام میذاری ؟
تو میگی طاقت نداری ؟
 
من میگم خدا به همرات
تو میگی چه تلخه حرفات
 
من میگم اهل بهشتی
تو میگی چه سرنوشتی
 
من میگم تو بی گناهی
تو میگی چه اشتباهی
 
من میگم که غرق دردم
تو میگی می خوام بگردم
 
من میگم چیزی می خواستی ؟
تو میگی تشنمه راستی
 
من میگم از غم آبه
تو میگی دلم کبابه
 
من می گم برو کنارش
تو میگی رفت پیش یارش
 
من میگم با تو چیکار کرد ؟
تو میگی کشت و فرار کرد
 
من میگم چیزی گذاشته ؟
تو میگی دو خط نوشته
 
من میگم بختش سیاهه
تو میگی اون بی گناهه
 
من میگم رفته که حالا
تو می گی مونده خیالا
 
من میگم می آد یه روزی
تو میگی داری می سوزی
 
من میگم رنگت چه زرده
تو می پرسی بر میگرده ؟
 
من میگم بیاد الهی
تو میگی که خیلی ماهی
 
من میگم ماهت سفر کرد
تو میگی تو رو خبر کرد ؟
 
من میگم هر کی با ماهش
تو میگی بار گناهش؟
 
من میگم تو بی وفایی
تو میگی بریم یه جایی
 
من میگم دلم اسیره
تو میگی نه خیلی دیره
 
من میگم خدا بزرگه
تو میگی زندگی گرگه
 
من میگم عاشق پرنده ست
تو میگی معشوق برنده ست
 
من میگم به روزها شک کن
تو میگی بهم کمک کن
 
من میگم خدانگهدار
تو میگی تا چی بخواد یار
 
من میگم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت
 
پشت تو آب نمی ریزم
که نروندت عزیزم
 
  شعر : مریم حیدرزاده

+writing inMon 14 Jul 2008TiMe5:41 PMwriterA*_*A | |






امروز که دارم .
می نویسم یه احساس دیگه دارم .
یه احساسی که از درون قلبم می خوام فریاد بزنم احساسم و خالی کنم که بگم هر جا هستم به یادتم .
می خوام اسمشو فریاد بزنم بگم که دوسش دارم .
ولی زبانم جرات فریاد زدن نداره ........
سکوت .
سکوت .
سکوت
باز هم باید سکوت کنم تا درده این عشق را در خودم خاموش کنم

+writing inMon 14 Jul 2008TiMe6:0 AMwriterA*_*A | |




یه روزی فكر میكردم بدون تو میمیرم
پیش خودت میگفتی تو چنگ تو اسیرم
یه روزی فكر میكردم كنار تو میمونم
تا دنیا دنیا باشه از عشق تو میخونم
یه روزی فكر میكردم برام خیلی عزیزی
اگه یه روز نباشی دل رو به هم میریزی
یه روزی فكر میكردم صادق و باوفایی
اما حالا میبینم از این حرفا رهایی
برام دیگه مهم نیست عاشق من نباشی
فقط می خوام خیلی زود از پیش من جدا شی
فقط بدون كه دیگه تو قلب من تو مردی
خیلی وقته میدونم قلبم و از یاد بردی
منم میخوام رها شم میخوام با تو نباشم
منم میخوام مثل تو با یكی آشنا شم
الان دیگه میفهمم كه عشق تو سراب بود
خدا رو شكر تو قلبم هنوز یه قطره آب بود
خداحافظ عزیزم.حال دلت خرابه
تو دیگه هیچی نیستی عشقت مثل حبابه

+writing inMon 14 Jul 2008TiMe5:57 AMwriterA*_*A | |



+writing inSat 12 Jul 2008TiMe5:37 AMwriterA*_*A | |



عشق از دوست داشتن پرسید فرق من و تو چیست؟ پاسخ داد: من با یك سلام شروع میشوم و تو با یك نگاه. من با یك دروغ از بین میروم و تو با مرگ

A***و يادم مي آيد آن آخرين روزي كه تورا در آغوش گرفتم ***A

+writing inMon 7 Jul 2008TiMe9:48 PMwriterA*_*A | |




اگر باران بودم ،آنقدر می باریدم تا غبار غم از دلت بردارم اگر اشك بودم ، مثل باران بهاری به پایت می گریستم اگر گل بودم شاخه ایی از وجودم را تقدیم وجود عزیزت میكردم اگر عشق بودم ،آهنگ دوست داشتن را برایت می نواختم ولی افسوس كه نه بارانم ،نه اشك ،نه گل و نه عشق اما هر چه هستم* A***دوستت َدارم***A

+writing inMon 7 Jul 2008TiMe9:42 PMwriterA*_*A | |







دوست داشتن همیشه گـــفتن نیست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــریبه ! این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکدیگــر نگــــاه کنیم.
A*********************************************A
چقدر خوبه ادم یكی را دوست داشته باشه نه به خاطر اینكه نیازش رو برطرف كنه نه به خاطر اینكه كس دیگری رو نداره نه به خاطر اینكه تنهاست و نه از روی اجبار بلكه به خاطر اینكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داشته باشه


+writing inMon 7 Jul 2008TiMe9:35 PMwriterA*_*A | |

+writing inMon 7 Jul 2008TiMe9:11 PMwriterA*_*A | |




هیچوقت از دوست داشتن انصراف نده..حتی اگه کسی بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده...عشق رو تجربه کن حتی اگر توش شکست بخوری .......اینو بدون که اگه کسی وارد زندگیت شد و گذاشت رفت علاوه بر اینکه خاطره بجا میزاره می تونه یه تجربه هم بجا بزاره
 

+writing inMon 7 Jul 2008TiMe9:10 PMwriterA*_*A | |



+writing inMon 7 Jul 2008TiMe9:6 PMwriterA*_*A | |




وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت به

انتظار آمدنش نشستم وقتی دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من اورا

دوست داشتم وقتی اوتمام شد من اغاز شدم و چه سخت است تنها متولد

شدن مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن

+writing inMon 7 Jul 2008TiMe6:4 AMwriterA*_*A | |



کجا بودی وقتی برات شکستم/یخ زده بود شاخه ی گل تو دستم/

کجا بودی وقتی غریبی و درد/داشت منه تنها رو دیوونه میکرد/

کجا بودی وقتی که از پنجره/میپرسیدم این چندمین عابره/

کجا بودی وقتی تو رو می خواستم/ که دستات آروم بشینه تو دستم/

کجا بودی وقتی که گریه کردم/ازتو به آسمون گلایه کردم/

کجا بودی وقتی کنار عکسات/شبا نشستم به هوای چشمات/

کجا بودی تو لحظه ی نیازم/وقتی میخواستم دنیامو بسازم/

کجا بودی ببینی من میسوزم/عین چشات سیاهه رنگ روزم/

کجا بودی تشنه ی چشمات بودم/نبودی من عاشق دنیات بودم/

کجا بودی وقتی دیوونت بودم/ وقتی که بیقرار شونت بودم/

کجا بودی وقتی چشام به در بود/ترانه هام شکایت سفر بود/

غم نبودنت مث آتیشه/تو این دو خط ترانه جا نمیشه

+writing inMon 7 Jul 2008TiMe5:57 AMwriterA*_*A | |



گفته بودی دلتنگی هایم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند. گفته بودی قاصدک ها گوش شنوا دارند ، غم هایت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار . من اکنون صاحب دشتی از قاصدک هستم ؛ اما مگر تو نمی دانستی قاصدک های خیس از اشک می میرند؟

+writing inSat 5 Jul 2008TiMe8:57 PMwriterA*_*A | |


                           

درسهاي زندگي :

. لازم نيست كسي غير از خودتان باشيد. فقط كافي است از كسي كه قبلا بوده ايد بهتر باشيد.

2. يك همسر فقط همراه آدم نيست، او كل تقدير ماست.

3. انسان، عاشق زيبايي نمي شود. بلكه آنچه عاشقش مي شود در نظرش زيباست.

4. زندگي آن نيست كه هر چه مي خواهيد داشته باشيد، بلكه آ‎ن است كه هر چه را داريد، بخواهيد.

5. كسي كه نمي تواند احمق شود، نمي تواند عاقل باشد.

6. چنان شيرين زبان نباشيم كه ما را يك دفعه بخورند و چنان تلخ زبان نباشيم كه از دهان يك دفعه پرتمان كنند.

7. بزرگي را به كسي نمي بخشند، بايد خود آن را به دست آوريم.

8. گاهي اوقات در زندگي خيلي زود، ديــــــــــــر مي شود.

9. براي اينكه بزرگ باشي، نخست كوچك بودن را تجربه كن.

10. هر كس با حق گلاويز شود، حق او را به زمين مي افكند

+writing inTue 1 Jul 2008TiMe3:21 AMwriterA*_*A | |

                                                           
وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست

نگفتم : عزیزم این کار را نکن

نگفتم : برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده

وقتی پرسید دوستش دارم یا نه ، رویم را برگرداندم

حالا او رفته، و من

تمام چیزهایی را که نگفتم میشنوم

نگفتم : عزیزم متاسفم ، چون من هم مقصر بودم

نگفتم : اختلاف ها را کنار بگذاریم ، چون تمام آنچه ما میخواهیم عشق و وفا داری و مهلت است

گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده ای ، من آن را سد نخواهم کرد

حالا او رفته، و من

تمام چیزهایی را که نگفتم میشنوم

او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم

نگفتم : اگر تو نباشی ، زندگی ام بی معنی خواهد بود

فکر می کردم از تمام آن بازیها خلاص خواهم شد

اما حالا تنها کاری که می کنم

گوش دادن به تمام آن چیزهایی است که نگفتم

نگفتم : بارانی ات را در آر ، قهوه درست میکنم و با هم حرف میزنیم

نگفتم : جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست

گفتم : خدا نگهدار ، موفق باشی، خدا به همراهت

او رفت و مرا تنها گذاشت، تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم

+writing inTue 1 Jul 2008TiMe3:16 AMwriterA*_*A | |



`                              

این داستان رو شاید خیلی هاتون شنیده باشید ، ولی من یه بار دیگه مینویسمش :

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسید .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

**************************
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسید .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
***************************

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و گونه منو بوسید .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

******************************
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسید .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

*****************************
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

******************************
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
********************
ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه !
اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ، عشق رو از هم دریغ نکنید ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه


+writing inMon 30 Jun 2008TiMe6:52 PMwriterA*_*A | |



آمدنت داشت چه سود**  رفتنت بهر چه بود ؟ خنده ات با همه بود ** ناله ات سهمم بود روی تو بود سپید چشم تو پر امید حرف تو داد نوید** قلبم افسون گردید هر چه گفتی کردم** آنکه بودی بودم همه از بهر تو بود ** ولی ... افسوس .. چه سود**

+writing inSun 29 Jun 2008TiMe10:8 PMwriterA*_*A | |

+writing inSun 29 Jun 2008TiMe9:55 PMwriterA*_*A | |



بر سر سنگ مزارم بنویس:زیر این سنگ جوانی خفته است با هزاران ای کاش و دو چندان افسوس که به هر لحظه عمرش گفته است .بنویس:این جوان در اثر ضربه کاری از رفیقی مرده است ....نه بنویس:این جوان در عطش دیدن یاری مرده است.جلوی روز وفاتم بنویس:روز قربان شدن عاطفه در چشم نگار روز پژمردن گل فصل بهار روز اعدام جنون بر سر دار روز خوشبختی یار

+writing inSun 29 Jun 2008TiMe9:30 PMwriterA*_*A | |

                           

افسوس... آن زمان كه باید دوست بداریم كوتاهی میكنیم آن زمان كه دوستمان دارند لجبازی میكنیم و بعد ... برای آن چه از دست رفته آه میكشیم

می خوام فاصله ها رو بشکنم تا به تو برسم ولی افسوس فاصله ها درست بر عکس دلها شکستنی نیستند

افسوس كه جوان نمی داند و پیر نمی تواند .

+writing inSun 29 Jun 2008TiMe9:24 PMwriterA*_*A | |


                      
 
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت انقدر غمگین است ؟ چرا لبخندهایت انقدر بی رنگ است ؟ اما افسوس ... هیچ کس نبود همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره . اری با تو هستم .. با تویی که از کنارم گذشتی... و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است!!!
                      

+writing inSun 29 Jun 2008TiMe9:14 PMwriterA*_*A | |

                        

   یکی را دوست می دارم
 
ولی افسوس .........او هرگز نمی داند

نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من

که او را دوست می دارم......

ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند

به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم

ولی افسوس او گل را به زلف کودکی اویخت ... تا او را بخنداند

به مهتاب گفتم ای مهتاب سر راهت

به کوی او سلام من رسان و گوی:

تو را من دوست می دارم

ولی افسوس چون مهتاب به روی مه ترش لغزید

یکی ابر سیه امد که روی ماه تابان را بپوشاند

صبا را دیدم و گفتم :

صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم

تو را من دوست می دارم....... ولی افسوس و صد افسوس

ز ابر تیره برقی جست که قاصد را میان ره بسوزاند

کنون وامانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا ...

یکی را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمی داند         

+writing inSun 29 Jun 2008TiMe9:5 PMwriterA*_*A | |

                         
                              

 دلم تنگ است ، به خاطرات میروم به خاطرات با تو بودن،به لحظات در کنار تو بودن.
دلم تنگ است به خاطرات میروم به دقایقی که با تو سپری کردم ،به هر ثانیه اش سرک میکشم.
دلم تنگ است به خاطرات میروم به مسیری که با تو پیمودم به تمامیه رد پایت .
هنوز دلم تنگ است ولی این بار در خاطرات هم باز به لحظه جدایی از تو میرسم و این لحظه کاش هنوز همان لحظه اول بود. دلم تنگ است

+writing inSun 29 Jun 2008TiMe5:37 AMwriterA*_*A | |

+writing inSat 28 Jun 2008TiMe5:55 PMwriterA*_*A | |

                    
                            


عاشقی را شرط اول ناله وفریاد نیست.تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست.عاشقی مقدور هر عیاش   نیست.غم کشیدن صنعت نقاش نیست
 
به كودكی گفتند :عشق چیست؟ گفت : بازی .. به نوجوانی گفتند : عشق چیست؟ گفت : رفیق بازی .. به جوانی گفتند : عشق چیست؟ گفت : پول و ثروت .. به پیرمردی گفتند : عشق چیست؟ گفت :عمر .. به عاشقی گفتند : عشق چیست؟ چیزی نگفت آهی كشید و سخت گریست ..
 

+writing inSat 28 Jun 2008TiMe5:53 PMwriterA*_*A | |

قسم خورده بودي كه باهم بمانيم

و هرگز حديث جدايي نخوانيم

قسم خورده بودي كه در اين زمانه

شب وروز قدر صداقت بدانيم

قسم هاي ما ساده و بي ريا بود

دل پاكمان از دور نگي جدا بود

بيا باز در روزگار غريب جدايي

به عهد و به پيمان ديرين بمانيم

+writing inThu 26 Jun 2008TiMe5:24 AMwriterA*_*A | |


 

مقصدی هست در آنسوی امید

سهم من گم شده از خوشبختی

ثروتم نیست مگر دلتنگی

من جهان گرد ترین مفلس بیدار شبم

بقچه ام پر شده از بوی سفر

و در اندام امیدم جاریست

التهابی که در این جاده ها می کشدم

به کجا می برد این راه مرا

میدانم :

مقصدی هست در آنسوی امید

که در همسایگی حس تعلق سبز است

جویباریست نگاهم جاری


.

.

+writing inThu 26 Jun 2008TiMe5:23 AMwriterA*_*A | |

........نمیرسیم

به شونه هام تكيه كن

من از تو افتاده ترم

ماكه به نمي رسيم بسه ديگه بزار برم

كي گفته كه به جرم عشق يه عمر پرپرت كنم

آخه حيف تونيست ،تو كنج قفس چادر غم سرت كنم

من نه قلندار شبم ، نه قهرمان قصه ها

من فقط يه عاشقم همين و بس

غصه نداره بي كسم

قشنگي قصه ي ماست ،ما كه به هم نمي رسيم

+writing inThu 26 Jun 2008TiMe5:19 AMwriterA*_*A | |

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست


تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

                           گوش کن با لب خاموش سخن می گویم


پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست


روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید


حالیا چشم جهانی نگران من و توست


گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید


همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست


گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه


ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست


این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت


گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست


نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل


هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست


سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر


                          وه ازین آتش روشن که به جان من و توست  
 

+writing inThu 26 Jun 2008TiMe5:15 AMwriterA*_*A | |

من نباشم كي تو رويا موهاتو ناز مي كنه

كي با بالهاي شكسته با تو پرواز ميكنه

راست بگو من كه نباشم اخماي پيشونيتو

كي مياد دونه دونه با حوصله باز ميكنه

من نباشم كي مياد ناز نگاتو مي خره

كي مياد دنبال تو تو رو تا خورشيد ببره

كي ميگه حق با هميشه با توئه

واسه ي خاطر تو جون میده پشت پنجره

+writing inThu 26 Jun 2008TiMe5:13 AMwriterA*_*A | |

از اون بالا نگاه کردم ........زمین منو صدا میزد

یکی میگفت بپر پایین .....یکی تو قلبم جا میزد

وقت تموم کردن کار.......شهامت دل بریدن

خط کشیدن دور همه .... به اوج پرواز رسیدن

حالا باید چیکار کنم..... خاطره ها رو خط زنم

کاری که اینجا ندارم .... گذشتن خوب بلدم

+writing inThu 26 Jun 2008TiMe5:13 AMwriterA*_*A | |


+writing inThu 26 Jun 2008TiMe5:12 AMwriterA*_*A | |

من به غير از تو نخواهم. چه بداني. چه نداني

         از درت روي نتابم. چه بخواني. چه نخواني

                 دل من ميل تو دارد چه بجويي. چه نجويي

                       ديده ام جاي تو باشد.چه بداني. چه نداني

                       من كه بيمار تو هستم.چه بپرسي. چه نپرسي

                                   جان به راه تو سپارم.چه بداني. چه نداني

                          ايستادم به ارادت.چه بود گر بنشيني

                                     بوسه يي بر لب عاشق چه شود گر بنشاني

                                      ميتواني به همه عمر. دلم را بفريبي

                                ور بكوشي ز دل من بگريزي.نتواني

                            دل من سوي تو آيد. بزني يا بپذ يري

               بوسه ات جان بفزايد.بدهي يا بستاني

        جاني از بهر تو دارم. چه بخواهي.چه نخواهي

عشقم آهنگ تو را دارد. چه بخواني.چه نخواني

+writing inThu 26 Jun 2008TiMe5:1 AMwriterA*_*A | |

عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش دیدی گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه دیدار این خونه

فقط خوابه ، تو که رفتی هوای  خونه تب داره  ،  داره از درو دیوارش غم

عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ،  بیا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش

حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و  گنجشک  کلاغای

سیاه پوشن ، چراغ خونه  خوابیده  توی  دنیای خاموشی ،   دیگه  ساعت رو

طاقچه شده کارش فراموشی  ، شده کارش فراموشی  ،  دیگه  بارون نمی

باره  اگر چه  ابر سیاه  ،  تو که نیستی  توی  این خونه ،  دیگه  آشفته

بازاریست  ،  تموم  گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ،  دیگه  از

رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت

گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو

به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری

گفتم که تو می دونی،سرخاک

تو می میرم ، ولی

تا لحظه مردن

نمی گیرم

دل از

+writing inThu 26 Jun 2008TiMe5:0 AMwriterA*_*A | |